شمس الدين رشديه
71
سوانح عمر ( فارسى )
خدمت فرهنگى رشديه پس از شادروان ميرزا على خان امين الدوله صبح جمعهيى از اواسط ماه اسفند ، پاى كرسى نشسته سرگرم تفسير قرآنم بودم ، و نوشتههايم را ميخواندم . يكى از عموزادگان كه به خواندن سرگذشت عمويش شوق فراوان داشت ، بديدنم آمد . پرسيد كه ، « تاريخچه سرگذشت حاج آقا بكجا رسيده است ؟ » گفتم ، « به بنبست رسيد و تعطيل شد » . گفت ، « بنبست ؟ » گفتم ، « آرى به جائى رسيده كه قلم به نوشتنش نميرود » . يادداشتها روى ميز بود . برداشت و چند صفحهاش را كه نخوانده بود خواند و تمام كرد و گفت ، « بجاى شيرينش رسيده است دنبال كنيد » . ديگرى از اقوام رسيد و با او همآواز شد كه حتما قصه را تمام كنيد . آنها در تقاضا ذيحق بودند . من هم به صد دليل حق نداشتم مطلب را ناتمام بگذارم . بايشان وعده دادم كه تمام ميكنم . قول گرفتند و رفتند . من هم به قصد ديدن يكى از دوستان از خانه بيرون آمده راه خانه او گرفتم . در راه اين فكر مرا مشغول كرده بود كه قول دادهام ، بايد قصه را تمام كنم ، و لازم هم هست تمام كنم اما چه كنم ؟ حقيقتش اينست كه نميخواهم پارهيى مطالب را بيان كنم و اگر داستان را دنبال كنم بايد ناگفتنيها را بگويم . بالاخره صلاح آن ديدم كه خواه و ناخواه قصه را تمام كنم . باميد پروردگار از فردا شروع ميكنم تا خدا چه خواهد . خدايا بنام تو ، بكمك تو و بعنايت تو بارالها قلم بدست من است عنانش را هرطور كه صلاح است بگردان . گفتيم رشديه عبايش را برداشته تنها و مجرد عمارت امين الدوله را وداع كرد ، و بيرون آمد . گفتيم و رد شديم ، ولى خواستاران داستان به اين زودگذرى ما راضى نشدند و توضيحات و دنباله مطلب را خواستند ، و مرا كه هيچ مايل نبودم در اين موضوع و اين محل بخصوص بحثى كنم ، واداشتند كه خواه و ناخواه به اين گذرگاه بگذرم . البته متقاضيان در اين تقاضا ذيحق بودند ، زيرا آشيانهئيكه با آن محبت تشكيل شده بود ، چه شد كه به اين زودى فروريخت ، و هم در بهار عشرت خزان نكبتش دامنگبر آمد ؟ اين طوفان از كجا وزيد ، و اين صاعقه از كجا پيدا شد ؟ حالا من چه كنم و رشته سخن از كجا گيرم ؟ چنان سردرگمم كه ميدانم كارى